رفتن به بالا

اخبار سینما، تئاتر و تلویزیون

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
  • الثلاثاء ۳ ربيع أول ۱۴۴۲
  • 2020 Tuesday 20 October

منتقدین فیلم «روشنایی های شهر» را بهترین اثر چاپلین می دانند. در نظرسنجی که از بیش از هزار منتقد آمریکا (AFI) در سال ۲۰۰۸ برای انتخاب ده فیلم برتر ژانرهای مختلف تاریخ سینمای آمریکا صورت گرفت، این فیلم رتبه اول ژانر کمدی رمانتیک(Comedy – Romance) را کسب کرد. همچنین این فیلم محصول ۱۹۳۱ و آخرین […]

منتقدین فیلم «روشنایی های شهر» را بهترین اثر چاپلین می دانند. در نظرسنجی که از بیش از هزار منتقد آمریکا (AFI) در سال ۲۰۰۸ برای انتخاب ده فیلم برتر ژانرهای مختلف تاریخ سینمای آمریکا صورت گرفت، این فیلم رتبه اول ژانر کمدی رمانتیک(Comedy – Romance) را کسب کرد. همچنین این فیلم محصول ۱۹۳۱ و آخرین ساخته صامت چاپلین است که تهیه کنندگی، کارگردانی، نویسندگی و موسیقی آن را خود وی بر عهده داشته است.

chaplin-charlie-city-lights

داستان فیلم در مورد عشق ولگرد (با بازی چاپلین) به دختر نابینایی است که از طریق گل فروشی در گوشه و کنار خیابان ها امرار معاش می کند. وقتی دختر و مادربزرگ پیرش در پرداخت اجاره خانه خود با بحران مواجه می شوند، ولگرد از طریق دوست میلیونری که به صورت کاملا تصادفی با وی آشنا شده، به کمک او شتافته و علاوه بر پرداخت بدهی، خرج عمل بینایی او را نیز می پردازد. در انتهای فیلم دختر بینا شده و می تواند روشنایی های شهر را ببیند.

فیلم لایه های پنهانی بسیاری دارد. در طول تاریخ سینما چاپلین و هیچکاک تنها نوابغی بودند که مخاطب عام تنها به خاطر نام آنها حاضر بود به سینما برود و فیلمشان را ببیند و همین مسأله وظیفه چاپلین را در به تصویر کشیدن نابرابری ها و ظلم و فساد در جامعه و حمایت از قشر متوسط و محروم جامعه در قالب طنز دوچندان می کرد.

چاپلین در قالب تم عاشقانه و طنز فیلم، بی عدالتی، فساد، بی هویتی و سرگردانی قشر مرفه جامعه، روح سرد و بیمار شهر و فاصله طبقاتی زیاد را به تصویر می کشد.

چاپلین در تیتراژ فیلم همراه با موسیقی برجسته خود با شمولیت تم های موسیقی کمدی و عاشقانه (رمانتیک) خود و سایر عوامل فیلم را معرفی می کند. ضرب کمدی قبل از تم عاشقانه است که نشان از اهمیت بحث طنز دارد. عنوان فیلم (City Lights) به شکل چراغهایی بر نمایی از شهر شکل می گیرد.در این لحظه این حس به ما دست می دهد که در این شهر هیچ نوری وجود ندارد. در طول فیلم متوجه می شویم که افرادی مثل چارلی روشنایی های شهر هستند.

فیلم با نمایی از افتتاح و پرده گشایی مجسمه ای که به ظاهر نماد صلح و عدالت است توسط شهردار و مقامات شهر برای مردمی که نظاره گر و مشتاق دیدن آن هستند آغاز می شود. در همین ابتدا تقابل و پارادوکس نماد و سمبل عدالت (مجسمه) با نماد فقر (ولگرد) که روی آن خوابیده در لوای موقعیت طنز خود، دروغ گویی و ریاکاری مقامات و مسئولین شهر را مطرح و تفاوت بین ظاهر و باطن مسائل را به خوبی گوشزد می کند. همین تصویر، خنده تماشاچیان و مردم و بهت وحیرت مسئولین را به همراه دارد.درخواست شهردار از ولگرد برای پایین آمدن از مجسمه و گیر کردن شمشیر مجسمه به شلوار ولگرد نشان از زخم خوردن وی از بی عدالتی جامعه دارد.

در ادامه دلقک آس و پاس که مشغول متر کردن خیابان ها و کلنجار رفتن با پسربچه های شرور شهر-که معرف کودکی خود ولگرد بوده و سرانجامی جز ولگرد شدن ندارند- و تماشای ویترین مغازه هاست، دخترک گلفروشی را می بیند که از او می خواهد گل بخرد. پس از مدتی که ولگرد متوجه نابینایی دختر می شود، حس همنوع دوستی و کمک به وی در متبلور شده و منتج به علاقه ولگرد به دختر می شود.

ولگرد در ادامه به میلیونر دائم الخمری بر می خورد که به خاطر بحران های عاطفی و روحی در زندگی خویش تصمیم به خودکشی گرفته است. بار دیگر حس مردم دوستی ولگرد گل کرده، او را نجات داده و تبدیل به دوست صمیمی وی می شود (البته در حالت مستی!!!). همین نکته ظریف بیننده را به فکر فرو می برد که آیا وقتی انسان ها هشیار و آگاه اند دوستی و محبت را فراموش می کنند؟ آیا همنوع دوستی و کمک به دیگران در حالت هشیاری امکان پذیر نیست؟ مرد میلیونر رابط بین ولگرد و دختر نابینا می شود. وقتی که مست است این ارتباط شکل می گیرد و ولگرد می تواند به دختر کمک کند، ولی وقتی هشیار است، ولگرد را به زندان می اندازد! این تضاد و تقابل به زیبایی در این فیلم به تصویر کشیده شده است. آیا عقل و منطق و هشیاری در تقابل با مهر و محبت و انسان دوستی قرار دارد؟ آیا عقل مقابل دل است؟

تقابل افراد میلیونری که به خاطر هجمه پول و ثروت احساسات و عواطف را فراموش کرده و دچار بحران های شدید عاطفی شده اند، در قبال فقرایی که برای در آوردن خرج زندگی خود و خانواده در خیابان دست فروشی می کنند، بار دیگر اختلاف طبقاتی زیاد در جامعه ای فاسد را که دولت و حکومت آن ادعای عدالت و برابری دارند به رخ می کشد.

فیلم به شدت قصه دارد. شخصیت ها عالی پرداخته شده اند. شهر به خوبی در آمده است. سکانس بوکس چاپلین که برای کمک به دختر حاضر است مشت های سنگین حریفان را تحمل کند، یکی از زیباترین و مفرح ترین سکانس ها در کل فیلم های چاپلین است.

اما بی شک مهمترین و تاثیرگذارترین سکانس فیلم سکانس پایانی آن است. آنجا که ولگرد که از زندان بازگشته (به دلیل شکایک دوست میلیونرش به خاطر دزدیدن پول وی) با دختر گل فروش که اکنون بینا شده و در یک مغازه گل فروشی مجلل کار می کند، روبرو می شود. دختر ابتدا او را نمی شناسد، چون همیشه فکر می کرد کسی که اینهمه پول برای مداوا به وی داده فردی میلیونر و نجیب زاده است، ولی وقتی دستهای او را لمس می کند و آن گرما و محبتی را که قبلا حس کرده اکنون نیز دریافت می کند، با لبخندی او را شناسایی می کند و ولگرد با چهره ای خوشحال (به خاطر بینایی دختر) و نگران (ناشی از تعجب دختر از دیدن او) و چشمهای خجالت زده، یکی از احساس برانگیز ترین نماهای تاریخ سینما را می سازد.

آیا ولگرد فقیر توسط دختر رانده شده و یا اتفاقی دیگر می افتد و آنها می توانند در کنار هم زندگی می کنند؟ چاپلین همینجا فیلم را به پایان رسانده و بیننده را در تعلیق فرو می برد.

دختر با دیدن این صحنه دوباره بینا می شود (اینبار نه به وسیله معالجه و جراحی و بینایی ظاهری) و روشنایی های شهر (که ولگرد و افرادی نظیر او هستند) را می بیند.

منبع : بانی فیلم

اخبار مرتبط

نظرات



آخین اخبار