- دوشنبه 11 آبان 1405 - 19:28
- کد خبر : 195926
- تئاتر

گاهی یک نمایش از همان لحظهای که چراغها خاموش میشوند، تصمیم میگیرد با تماشاگرش جور دیگری حرف بزند. «ساوانابای» برای من از همین جنس بود؛ اجرایی که از همان ابتدا، به جای اینکه بخواهد چیزی را به چشم نشان بدهد، بخش زیادی از بار خود را روی کلمه، صدا، بدن و تخیل تماشاگر میگذارد. در […]
گاهی یک نمایش از همان لحظهای که چراغها خاموش میشوند، تصمیم میگیرد با تماشاگرش جور دیگری حرف بزند. «ساوانابای» برای من از همین جنس بود؛ اجرایی که از همان ابتدا، به جای اینکه بخواهد چیزی را به چشم نشان بدهد، بخش زیادی از بار خود را روی کلمه، صدا، بدن و تخیل تماشاگر میگذارد.
در این اجرا تقریباً چیزی برای تکیه دادن چشم وجود ندارد. خبری از دکورهای پرجزئیات و ابزارهای صحنه نیست و همین حذف، بیش از آنکه یک محدودیت به نظر برسد، تبدیل به انتخاب اصلی اجرا شده است. صحنه خالی است و بازیگران باید این خلأ را پر کنند؛ با بدنشان، با صدایشان و با کلماتی که قرار است جای بسیاری از چیزهای دیدهنشده را بگیرند.
«ساوانابای» نمایشی کاملاً مینیمال است؛ اما مینیمالیسم آن فقط در نبود دکور خلاصه نمیشود. انگار همهچیز به حداقل رسیده تا چند چیز مشخص، بیشتر دیده و شنیده شوند: بازیگر، کلام، نور، موسیقی و ریتم.
و در این میان، تاریکی مهمترین عنصر صحنه است.
تاریکی در «ساوانابای» فقط نبود نور نیست؛ تبدیل به بخشی از زبان نمایش شده است. از لباسهای تیرهی بازیگران تا فضای تقریباً سیاه صحنه، همهچیز در یک طیف محدود قرار میگیرد. این انتخاب در هماهنگی با حالوهوای اثر است و به جهان نمایش کیفیتی سنگین، مبهم و گاه خفهکننده میدهد. تماشاگر هم مثل شخصیتها، با جهانی روبهرو میشود که قرار نیست همهچیز را واضح و روشن تحویلش بدهد.
اما همین انتخاب، هم نقطه قوت نمایش است و هم یکی از نقاطی که میتواند علیه آن عمل کند.
در بخشهایی از اجرا، چشم تماشاگر از این همه سیاهی خسته میشود. وقتی لباس، صحنه و فضای کلی اجرا همگی در یک محدودهی بصری قرار میگیرند، امکان دارد بعد از مدتی چشم دیگر چیز تازهای برای کشف کردن نداشته باشد. یکنواختی بصری، در بعضی لحظهها به یکنواختی حسی نزدیک میشود؛ بهخصوص برای تماشاگر امروزی که عادت کرده مدام با تغییر تصویر و محرکهای تازه مواجه شود.
با این حال، چیزی که اجازه نمیدهد این یکنواختی به طور کامل بر اجرا غلبه کند، بازی بازیگران است.
بازیگران در «ساوانابای» عملاً دکور نمایشاند.
بدنهای آماده، کنترل حرکات، کیفیت بیان و تسلط بر دیالوگها باعث میشود خلأ صحنه کاملاً خالی نماند. آنها مجبورند چیزی را که در طراحی صحنه حذف شده، با حضور خودشان بسازند. حرکت دست، تغییر وضعیت بدن، مکث، نگاه و حتی شیوهی گفتن یک جمله، اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ چون چیز دیگری برای منحرف کردن نگاه مخاطب وجود ندارد.
به نظرم یکی از نقاط قوت اجرای یاسر متاجی همین اعتماد به بازیگر است.
وقتی ابزار صحنه حذف میشود، ضعف بازیگر خیلی زود خودش را نشان میدهد. اما اینجا بازیگران از پس این خلأ برمیآیند. بدن و بیان آنها به اندازهای حضور دارد که در بسیاری از لحظهها، مخاطب فراموش میکند چیزی در صحنه کم است.
موسیقی و ریتم نیز در این میان نقش مهمی دارند. موسیقی صرفاً یک لایه تزئینی روی اجرا نیست؛ کمک میکند این فضای محدود نفس بکشد و سکون صحنه به یک سکون مطلق تبدیل نشود. ریتم اجرا هم در بسیاری از لحظات توانسته از دل همین سادگی، حرکت ایجاد کند.
چون خطر اصلی چنین اجرایی، افتادن در دام سکون است.
وقتی خبری از جابهجاییهای بزرگ، دکورهای متنوع و اتفاقهای بیرونی نیست، کوچکترین افت در ریتم میتواند چند برابر احساس شود. در بعضی لحظات «ساوانابای» به این مرز نزدیک میشود؛ لحظههایی که احساس میشود نمایش کمی بیش از اندازه در یک وضعیت ثابت باقی مانده است. اما دوباره بازی بازیگران، کیفیت بیان یا تغییر ریتم، این حس را عقب میزند.
در واقع، شاید بتوان گفت بازیگران در جاهایی یکنواختی طراحی صحنه را جبران میکنند.
برای من، یکی از جالبترین لحظات نمایش، همان تصویری بود که در ابتدای اجرا میتوانست مخاطب خودش را در آن پیدا کند: آینه.
آینه در فضایی که تقریباً همهچیز در تاریکی فرو رفته، معنای جالبی پیدا میکند. آینه قرار است چیزی را به ما نشان دهد، اما نمایش خیلی زود ما را وارد جهانی میکند که در آن دیدن و شناختن چندان ساده نیست. انگار آینه در ابتدای مسیر، وعدهی روشنایی و شناخت میدهد و بعد نمایش به تدریج آن را از ما میگیرد.
همین تضاد برای من قابل تأمل بود.
در نمایشی که بخش مهمی از آن درباره حافظه، گذشته و چیزی است که نمیتوان به شکل کامل به آن دست پیدا کرد، آینه میتواند نمادی از تلاش انسان برای دیدن خودش و گذشتهاش باشد؛ اما آنچه در ادامه میبینیم، بیشتر تاریکی است تا تصویر.
شاید به همین دلیل، دلم میخواست این تاریکی گاهی با یک عنصر بصری کوچک شکسته میشد.
نه اینکه طراحی مینیمال نمایش کنار گذاشته شود یا صحنه ناگهان پر از رنگ و نور شود؛ اتفاقاً فکر میکنم یک تغییر بسیار کوتاه و حسابشده میتوانست اثر بیشتری داشته باشد. همانطور که نور آبی در بعضی لحظات به فضای نمایش کیفیت دیگری میدهد، شاید استفادهی محدود از یک نشانهی رنگی ـ حتی برای چند ثانیه ـ میتوانست چشم تماشاگر را دوباره به صحنه برگرداند.
گاهی یک نقطهی کوچک روشن، در میان یک صحنهی کاملاً تاریک، بیشتر از یک دکور کامل دیده میشود.
و شاید «ساوانابای» به چنین نقطهای احتیاج دارد.
نه برای اینکه تاریکیاش کمتر شود، بلکه برای اینکه تاریکیاش بیشتر به چشم بیاید.
در نهایت، چیزی که از «ساوانابای» برای من باقی ماند، بیش از داستان یا حتی جزئیات متن، کیفیت مواجهه با یک صحنهی خالی بود؛ صحنهای که قرار نیست با ابزار و تصویر، مخاطب را سرگرم کند و در عوض از او میخواهد گوش بدهد، نگاه کند و جاهای خالی را با ذهن خودش پر کند.
این نوع تئاتر البته آسان نیست؛ نه برای سازندگانش و نه برای تماشاگر.
از یک طرف، کارگردان باید بتواند با حداقل امکانات، حداکثر ظرفیت صحنه را استخراج کند و از طرف دیگر، مخاطب باید آمادگی داشته باشد که همیشه چیزی برای دیدن در اختیارش نباشد. بخشی از تجربه باید در ذهن او ساخته شود.
«ساوانابای» در بهترین لحظاتش دقیقاً همین کار را میکند: تاریکی را به جای فقدان تصویر، به امکان تصویر تبدیل میکند.
اما همین انتخاب اگر بیش از اندازه ادامه پیدا کند، میتواند خستگی ایجاد کند. شاید مهمترین مسئلهی اجرا برای من همین مرز باریک میان «مینیمالیسم» و «یکنواختی» بود؛ مرزی که نمایش در بیشتر لحظات با اتکا به بازی خوب بازیگران از آن عبور نمیکند، اما گاهی به آن نزدیک میشود.
با این همه، ارزش «ساوانابای» برای من در این است که به جای پنهان شدن پشت دکور و امکانات، بازیگر را در مرکز قرار داده است. سه بازیگر در فضایی تقریباً تهی باید جهان نمایش را بسازند و این کار، به آمادگی بدنی و توانایی بیانی زیادی نیاز دارد؛ چیزی که در اجرا به چشم میآید.
در پایان شاید بتوان گفت «ساوانابای» نمایشی درباره تاریکی نیست؛ نمایشی است که از تاریکی استفاده میکند تا ما بیشتر به صدا، بدن و کلمه گوش بدهیم.
و شاید آن آینهی ابتدای نمایش، پیش از آنکه تصویر بازیگران را به ما نشان بدهد، قرار است خودمان را به ما نشان بدهد؛ تماشاگرانی که برای دیدن وارد سالن شدهایم، اما در نهایت باید بخش زیادی از نمایش را نه با چشم، که با ذهنمان ببینیم.
«ساوانابای» برای من تجربهای بود از تئاتری که میخواهد با کمترین عناصر، بیشترین حضور را بسازد؛ تجربهای که اگرچه گاهی در تاریکی و یکنواختی بصری، نفسش کمی کند میشود، اما به کمک بازیگران، موسیقی، ریتم و بدن، دوباره خودش را پیدا میکند.
شاید در چنین اجرایی، مهمترین چیز این نباشد که چقدر روی صحنه میبینیم؛ مهم این است که بعد از خاموش شدن چراغها، چه چیزی هنوز در ذهنمان دیده میشود
سینماخانه / سهیلا انصاری
نظرات