- سه شنبه 9 دی 1404 - 14:49
- کد خبر : 183071
- تئاتر

گفتوگو با «دادبه حقیقی»، طراح صحنه و لباس نمایش «افسانه پرِ طلایی»
«دادبه حقیقی»، طراح صحنه و لباس و فارغالتحصیل طراحی صحنه و لباس از دانشکده هنر و معماری تهران، در نمایش «افسانه پر طلایی» که این روزها به کارگردانی علی شاهصفی در تالار هنر اجرا میشود. جهانی افسانهای را تصویر کرده که در مرز نابودی و رستگاری ایستاده؛ جهانی که در آن، زنانگی، زمان و امید، […]
«دادبه حقیقی»، طراح صحنه و لباس و فارغالتحصیل طراحی صحنه و لباس از دانشکده هنر و معماری تهران، در نمایش «افسانه پر طلایی» که این روزها به کارگردانی علی شاهصفی در تالار هنر اجرا میشود. جهانی افسانهای را تصویر کرده که در مرز نابودی و رستگاری ایستاده؛ جهانی که در آن، زنانگی، زمان و امید، محور اصلی روایت بصری را شکل میدهند. اوکه مسئولیت طراحی صحنه، لباس و پوستر این نمایش را بر عهده داشته، در این گفتوگو از الهام معنوی، چالشهای اجرایی، محدودیتهای ناخواسته و نگاهش به طراحی برای مخاطبان کودکونوجوان سخن میگوید.
چه چیزی نخستین جرقههای الهام برای طراحی صحنه و لباس افسانه پر طلایی را در ذهن شما ایجاد کرد؟
برای من، نقطه آغاز طراحی همیشه روح و جهان درونی نمایش است. با خواندن متن، لایههای پنهان آن آرامآرام خود را نشان میدهند و همانها مسیر طراحی را شکل میدهند. در «افسانه پر طلایی»، نخستین جرقه الهام، زنانگی قهرمان داستان، آنا بود؛ دختری که برای نجات مردی که عاشقش است، و به دست جادوگر طلسم شده قدم در مسیری دشوار میگذارد. این روایت برای من در لایهای عمیقتر استعارهای معنوی است؛ جایی که روح، جسم را به رهایی فرا میخواند و همزمان، این قصه ستایشی است از مادران و زنانی که حیات، امید و نجات را بر دوش میکشند.
در مواجهه با متن نمایش، اولین تصویری که از جهان اثر در ذهنتان شکل گرفت چه بود؟
جهانی خشک و ایستاده در آستانه نابودی؛ جهانی افسانهای که حیات در آن رو به زوال است اما هنوز روزنهای از امید در دل آن نفس میکشد. تصویری میان مرگ و رستگاری.
چطور بین واقعگرایی و فانتزی موجود در نمایش تعادل ایجاد کردید؟
برای من فانتزی ابزار اغراق نیست، بلکه زبانی برای بیان معناست. تلاش کردم جهان نمایش آنقدر واقعی باشد تا مخاطب با آن همذاتپنداری کند و آنقدر خیالانگیز که بتواند از واقعیت عبور کند. اگر این تعادل در نگاه مخاطب دیده شده، حاصل صداقت در مسیر طراحی است.
طراحی شما چقدر بر اساس ذهنیت کارگردان بود و چه اندازه بر اساس نگاه شخصی خودتان؟
علی شاهصفی دوست صمیمی من از دوران دانشگاه است و خوشبختانه نگاه ویژه و دقیقی به طراحی صحنه دارد. ما سالهاست که در تعامل فکری مداوم هستیم و افکارمان در بسیاری از زمینهها به یکدیگر نزدیک است. جدا از اینکه ایشان کارگردانی خوشفکر و خوشاخلاق هستند، دوستی قابل اعتمادند که همواره به من اعتماد ویژهای داشتهاند؛ اعتمادی که برای من مایه افتخار است و در عین حال مسئولیت بزرگی را بر دوشم میگذارد. از آنجا که روحیه کاری ایشان کاملاً جمعی و تعاملی است، از همان ابتدای انتخاب نمایشنامه تا امروز که در حال اجرا هستیم، در ارتباطی دائمی بودهایم و بارها و بارها برای بهترشدن اثر گفتوگو کردهایم. بیتردید، تمام تصمیمهایی که در این پروژه گرفته شده، حاصل همفکری کامل و مشارکت مشترک ما بوده است.
برای شخصیتهای نمایش، چه معیارهایی در انتخاب متریال و رنگها داشتید؟
مخاطب کودکونوجوان حساسترین مخاطب است. رنگ و متریال باید در عین جذابیت، وقار و هویت جهان نمایش را حفظ کند. تلاش کردم رنگها نه اغراقآمیز باشند، نه خنثی؛ بلکه دقیقاً در جای درست خود بنشینند و در خدمت معنا قرار بگیرند.
آیا برای لباسها از منابع اسطورهای، فولکلور یا عناصر فرهنگی خاصی الهام گرفتید؟
بله، نمایش بر پایه یک افسانه کهن روسی شکل گرفته و ردّ پای فرهنگ و فولکلور روس، به صورت ظریف و غیرمستقیم در طراحی لباسها حضور دارد.
طراحی و دوخت لباسها در این پروژه چه چالشهایی برای شما و گروهتان داشت؟
این پروژه نزدیک به یک سال در مرحله طراحی زیست. پس از آن، چالش اصلی به محدودیت متریال و هزینهها بازمیگشت. برای گروههای مستقل، این مرحله همواره آزمونی دشوار است؛ جایی که عشق به کار باید جای خالی امکانات را پر کند.
کدام لباس شخصیت برای شما خاصتر بود؟
برای من هیچ لباسی جدا از دیگری معنا ندارد. هر کدام بخشی از یک کل هستند و همه آنها حامل بخشی از روایتند. برای تمامی لباسها زمان، دقت و وسواس فراوان صرف شده و به همین دلیل همهشان به یک اندازه برای من اهمیت دارند.
مفهوم اصلی پوستر «افسانه پر طلایی» چیست و میخواستید کدام پیام بصری را به مخاطب منتقل کنید؟ در طراحی پوستر، چگونه میان زیباییشناسی و روایتگری تعادل برقرار کردید؟
پوستر برای من چکیدهای از خط اصلی داستان و بازتابی از حسوحال ذهنی مشترک من و کارگردان است. تلاش کردیم روایت نمایش از طریق تصویر بازگو شود.
در تصویر، آنا بر زمینی ایستاده که نشانه خشکی و نابودی است و در برابر او قصر سیاه قد برافراشته است؛ قصری که ترکیبی از حجمهای تیره و شاخههای خشکیده است،گویی جهان پیرامون آن رو به خشکی و مرگ میرود و سرچشمه این زوال، همان سیاهی قصر است.عنصر مهم دیگر، ساعت است؛ نماد زمان. زمانی که سرنوشت آن در دستان آنا قرار دارد. اگر لحظهای تعلل رخ بدهد، عشق، زندگی، امید و حیات یک شهر و مردمانش از میان خواهد رفت و در نهایت، بال طلایی که از دل ساعت و کاخ سر برآورده اما تنها یکی از آنها دیده میشود. بال دیگر در دل قصر اسیر است و همین غیبت، روایت ناتمام آزادی و ضرورت نجات را در تصویر کامل میکند.
آیا از تکنیک یا سبک خاصی استفاده کردید که برای شما تجربه متفاوتی باشد؟
کار برای کودک و نوجوان تجربهای بسیار ظریف و چالشبرانگیز است. باید کودک شد اما کودکانه حرف نزد. باید خیالپردازی کرد اما به شعور و درک مخاطب احترام گذاشت. این تعادل، مهمترین تجربه متفاوت من در این پروژه بود.
مهمترین عنصر صحنه در این نمایش چیست و چه نقشی در روایت دارد؟
زمان مهمترین عنصر صحنه است. ساعت، چه در صحنه، چه در پوستر، حضوری مداوم دارد. طلسم شهر به ساعتی وابسته است که در قصر ملکه قرار دارد و با نابودی آن، رهایی ممکن میشود.
آیا محدودیتهای فنی سالن یا اجرا بر طراحی شما تأثیر گذاشت؟
طراحی این پروژه بخش بسیار مهم و زمانبری از مسیر تولید بود؛ مسیری که نزدیک به یک سال به طول انجامید. در این مدت بارها اتود زدیم، فکر کردیم و طرحها را بازنگری کردیم تا به طراحی نهایی رسیدیم. پس از عبور از این مرحله، چالش جدیتری آغاز شد: محدودیت متریالهای موجود در بازار و هزینهها؛ مسالهای که به ویژه برای گروههای مستقل که با عشق کار میکنند و تمام هزینهها را خودشان متقبل میشوند، بسیار تعیینکننده است. در طراحی صحنه نیز وضعیت مشابهی وجود داشت. سالن اجرا از نظر کیفیت، سالن بسیار خوبی است اما به دلیل تعدد اجراها و اجراهای پشت سر هم، با محدودیتهای اجرایی جدی مواجه شدیم. در نهایت تنها حدود ۲۰ درصد از طراحی اصلی امکان اجرا پیدا کرد و متاسفانه ناچار شدیم حدود ۸۰ درصد از طرح را حذف کنیم. طراحی اولیه بسیار گستردهتر از آن چیزی بود که امروز دیده میشود اما به اجبار به سمت مینیمالیسم سوق داده شدیم؛ مینیمالیسمی ناخواسته. به نظرم تفاوت بزرگی وجود دارد میان آنکه مینیمال را انتخاب کنی یا به اجبار به سمت آن رانده بشوی. این اجبار، حق انتخاب را از طراح میگیرد و در بسیاری از نقاط به اثر آسیب میزند.برای مثال، قصری که ملکه بدجنس در آن حضور دارد و حیات یک شهر در دستان اوست، طبیعتاً باید واجد شکوه و عظمت باشد؛ امری که در طراحی اولیه کاملاً لحاظ شده بود اما در اجرا، این فضا ناگزیر به سمت طراحی مینیمال رفت؛ رویکردی که به باور من با سبک و سیاق کلی نمایش همخوانی ندارد. نمایش قصر با چند عنصر محدود، معنای دراماتیک آن را کاهش میدهد و این موضوع برای من تلخ و تأسفبرانگیز است، چراکه برای طراحی آن زمان، انرژی و اندیشه بسیاری صرف شده بود. در نهایت، انتخابی جز این نداشتیم: یا باید کاملاً از اجرا صرف نظر میکردیم، یا ناچار میشدیم طرح را خلاصه و ساده کنیم. مسیری که انتخاب شد، نتیجه اجبار شرایط بود، نه انتخاب هنری.
حرکت بازیگران و میزانسن چطور در ساختار طراحی صحنه لحاظ شد؟
نگرانی اصلی من این بود که حذف بخشهایی از طراحی اولیه، ناگزیر بر میزانسن و حرکت بازیگران اثر بگذارد و جهان نمایشی را محدودتر از آنچه در آغاز تصور شده بود، بر صحنه بنشاند. با اینحال، خوشبختانه هدایت دقیق، سنجیده و هوشمندانه علی شاهصفی سبب شد این کاستیها کمتر به چشم بیاید و انسجام کلی اثر همچنان حفظ شود.
چقدر از فضای صحنه را مینیمال و چقدر را پرجزئیات در نظر گرفتید؟
مینیمالیسم زمانی معنا دارد که انتخاب باشد، نه اجبار. قصر ملکه که حیات یک شهر به آن گره خورده، باید واجد عظمت باشد. این عظمت در طراحی اولیه وجود داشت اما در اجرا به ناچار خلاصه شد و این فاصله میان ایده و اجرا برای من تلخ بود.
طراحی کدام بخش از این پروژه برای شما چالشبرانگیزتر بود؟
طراحی قصر ملکه و کلبه بابایاگا بیشترین چالش را داشت؛ چراکه باید فضایی خلق میشد تا هویت شخصیتها حفظ بشود، ترسناک نباشد و در عین حال برای مخاطب کودک و نوجوان جذاب باقی بماند.
سینماخانه / سهیلا انصاری
نظرات